تاریخ انتشار : چهارشنبه 25 آذر 1394 - 17:11
کد خبر : 28471

مثنوی «حدیث رنج» تقدیم به شیخ رنج‌ کشیده شیخ ابراهیم زکزاکی روحانی مظلوم شیعه

ای شیخِ به خون نشسته از عشق/ ای قامتِ تو شکسته از عشق

ای شیخِ به خون نشسته از عشق/  ای قامتِ تو شکسته از عشق

مثنوی «حدیث رنج» به شیخ رنج‌ کشیده شیخ ابراهیم یعقوب زکزاکی روحانی مظلوم شیعه و رهبر جنبش اسلامی نیجریه که وی و خانواده‌اش به دست دژخیمان وهابی به جرم حُبِّ علی (ع) و در اوج مظلومیت به خاک و خون کشیده شدند، تقدیم می شود.

به گزارش خبرنگار پیک هشترود، متن این مثنوی بدین شرح است:

 

و در اوج مظلومیت به خاک و خون کشیده شدند
افتاده عَرَب به دامِ صَهیون  –  از تیغِ سقیفه می‌چکد خون
از ظُلم ستاره‌های داوود – سوزد دلِ عاشقان چُنان عود
از مکر وهابیان و موساد  –   مردانِ سَحَر، اسیرِ بیداد
رو کرده سقیفه سامِری را   –  تا ره بزند پیمبری را
خنجر زده پُشتِ  حیدری را  –  بگرفته جهان ستمگری را
شُد کرب و بلا ز نو مُکرَّر  – بر نیزه دوباره می‌رود سَر
شوریده سری ز حُبِّ حیدر –   غرقابۀِ خون و پاره پیکر
از جُرم و گناهِ  بی‌گناهی  –  گردیده روان به نیزه ماهی
در مَقتلِ نینوایِ دیگر   –  شد غرقه‌به‌خون رُخی منوَّر
شیخی ز قبیلۀِ شقایق    –    بر آلِ علی، همیشه عاشق
از فتنۀِ قوم شب‌پرستان   –   گردیده اسیر ظُلم پَستان
قومی سَلَفی به نامِ اسلام  –  بنشانده میان کعبه اَصنام
از فتنۀِ قومِ شب‌نشینان  –  آشفته زِمام  دین و ایمان
ضحاکِ سعودیِ وهابی  – افکنده جهان به مَنجلابی
بگرفته زفاطمه فَدَک را  –  بر زخمِ علی زند نمک را
از فتنۀِ او، سپاهِ دِژخیم  – بگرفته رَهِ سَحَر، پُر از بیم
مردان سَحَر به دست ضحاک – غلتیده میانِ خون، جگر چاک
شب بسته رَهِ سحر به ظُلمت    –   بنموده سپاهِ فتنه را خط
با آلِ علی فتاده آن دَر – لب‌تشنه به خونِ پاکِ حیدر
بر گردنِ شیخِ مَحرَمِ یار –  افکنده زِ کینه حلقۀِ دار
شب بسته به کینِ حَق کمر را   –  آتش زده خانۀِ سَحَر را
حرمت بشکسته شیخِ حق را  –  بنموده حلال، هر رَهَق را
ای شیخِ به شب کشیده خنجر  –  ای شیعۀِ فاطمیِ حیدر
آورده به پا تو کربلایی  –    ای مُرشد راهِ روشنایی
خونین شده روی و مویت ای شیخ  –  آتش بگرفته کویت ای شیخ
ای عشقِ علی  گُناه و جُرمت –  بشکسته سقیفه از تو حُرمت
ای خرقه به تن نموده از نور  –  سردارِ سپاهِ عشقِ منصور
ای راهیِ کربلایِ پُر دَرد  –  دردا که زپا بیفتی ای مرد
ای شیخِ به خون نشسته از عشق –   ای قامتِ تو شکسته از عشق
دانم که زِ شب تو بی‌هراسی  –  دلدادۀ عشقِ آلِ یاسی
ای شیخ زکی تو مهربانا  –  هستی به ابد همیشه مانا
تو رهروِ راه مرتضایی  – بر کرب و بلای او رضایی
ای غرقه‌به‌خون سلام بر تو-  از فاطمیون سلام بر تو
بَر پیکرِ غرقه خون و چاکت  – بر جسمِ کشیده  رویِ خاکت
ای کرده به‌حق قیام ای شیخ    –  بر بی‌کسیَ‌ات سلام ای شیخ
ای گشته اسیرِ جهل ِتکفیر   –  بر پاره تَنَت سلام ای پیر
چشمان تَرَت  به رنگ باران  – آتش زده‌ای به قلب یاران
بر کرب و بلای خانِدانت     –   بر کُشتنِ پاره‌های جانت
بر غرقه‌به‌خونی‌ات سلامم  –   آتش زده داغ تو کلامم
آن دیده که بر تو خون نگرید   –    بیگانه بُوَد زِ قومِ احمد
ای بی‌کَس و یارِ مانده تنها   –    ای پیرِ اسیرِ اهرمن‌ها
اسطورۀِ استقامتی شیخ    –   بر پا زِ غمت  قیامتی شیخ
یارانِ سَقیفه در کمینت     –   خونین بکشیده بر زمینت
آغوش بلا گشوده بازت  –  جاری‌شده خون ز جانمازت
خون می‌چکد از نگاهت ای شیخ  –  شب کرده کمین، به راهت ای شیخ
دردا که شکسته قامتی شیخ  –   بشکسته دل از اهانتی شیخ
زان رو که تو اهل روشنایی  –  بر کرب و بلا تو مبتلایی
از پا منشین که اهل نوری   – از ظلمت و جورِ شب تو دوری
شب کرده زکینه  قصدِ جانت   – آتش زده فتنه آشیانت
ای اهلِ وفا و عشق و ایمان    – ای کرده فدایی وَلا  جان
خصمت نکُند زِ کُشتَنَت سود  – ای رنگِ نگاهِ تو غَم‌آلود
ای بوده شهادت آرزویت    –  پُرکرده علی ز مِی سَبویت
سَرکِش تو شرابِ عاشقی را   – بر ما بِنَما  شقایقی را
ای اسوۀِ صبر و استقامت   –  ای غرقه ‌به‌ خاک و خون، سلامت
دنیا نه تو را توان فریبَد   – بردار بلا سَرَت چه زیبَد
تو لایقِ کربلایِ نوری   –   نوشیده زِ بادۀِ ظهوری
داغِ تو نشسته بر دلِ ما –  ای سَروِ سهی مَیُفت از پا
بر نیزه سرت اگرچه دارند  –  سَرنیزه تو را به تن ببارند
بینی تو اگر هزار مِحنت  –    دانم ندهی تو تن به ذلت
ای کرب و بلا نموده بر پا  –   دانم نکنی ز مرگ پَروا
آزاده و سَرو قامتی تو   –    لب‌تشنۀ بر شهادتی تو
خَصمَت نکُند زِ کُشتَنَت سود  –  هستی تو خلیل او چو نمرود
کی کشته تویی که جاودانی  –  سرمستِ شرابِ آسمانی
خون می‌چکد از هلال رویت  -آتش زده اهلِ فتنه کویَت
ای شیخ کشیده شب تو را بَند – اولاد تو را به کینه کُشتَند
مردانه زِ امتحان برون آ   –   در محضرِ عشق، غرقه خون آ
دیدیم رُخَت که غرقِ خون است- شیخا بدنت که لاله‌گون است
خون گریه کند ز غصه و درد –   پیرِ شُهدا، به یادت ای مرد
دانی که سزایِ عاشق این است    – تقدیرِ گُلِ شقایق این است
عیسی صفتی، صلیب بر دوش  – وز بادۀِ فاطمی کنی نوش
از رنج و بلا نَکِشته‌ای سَر –  سَر داده نوایِ حق به منبر
یارانِ تو را به خون کشیدند   –  از خانه تو را برون کشیدند
حرمت زتو چون علی شکستند   – مردان تو را گلوله بستند
ای شیعۀِ آشنایِ با درد   –   از پا منشین سُلالۀِ مرد
از کینه و جورِ ظلمِ شب‌گیر  – دردا که زپا بیفتی ای پیر

منصور نظری

 

پایان پیام/م.ا

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 1 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 1
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

ماهيت پنجشنبه , 26 آذر 1394 - 9:34

فریدون مشیری
“تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل، دلی لبریز مهر تو،
تو ای با دوستی دشمن!
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن ـ شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه، غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی ؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست،
ولی حق را ـ برادر جان ـ به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست!
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار!”
فریدون مشیری