تاریخ انتشار : پنجشنبه 19 آذر 1394 - 15:31
کد خبر : 28150

مثنوی "سلطان پوشالی" در پاسخ به یاوه‌گویی مقامات ترکیه در باب تهدید جمهوری اسلامی ایران

مَکُن تهدیدِ ایرانی، به ضربِ طبلِ تو خالی/ دهانت را فروبند اِی، «رَجَب» سلطانِ پوشالی

مَکُن تهدیدِ ایرانی، به ضربِ طبلِ تو خالی/ دهانت را فروبند اِی، «رَجَب»  سلطانِ پوشالی

در پاسخ به یاوه‌گویی مقامات ترکیه در باب تهدید جمهوری اسلامی ایران، مثنوی «سلطان پوشالی»، به‌ تمامی مردم آزاده و آزادی خواه ایران اسلامی تقدیم می شود.

به گزارش خبرنگار حوزه فرهنگ و هنر پیک هشترود، متن این مثنوی بدین شرح است:

 

محقَّر شاهِ عُثمانی که هم‌پیمانِ شیطانی  –  زِ جور و ظلم و بیدادت،  جهانی رو به ویرانی
اَلا اِی گرگِ دَرَّنده که مشغولی به چوپانی –   چه می‌جویی از این ‌پستی، رِذالت‌هایِ حیوانی
سعودی  را کُجا تا کِی، شریکِ در  هوسرانی   –  کَم از ایمان و دین دَم زَن، تو اِی نَنگِ مسلمانی
کجا تا کِی مسلمانی، شود قربانِ نادانی   –   زِ فتنه بی‌گناهان را، کُنی تاکِی تو قُربانی
به شام ای بُرده شیطان را، به خوانِ خون به مهمانی –  تو را سودی نمی‌آید از این افکارِ شیطانی
هَلا اِی در سَرِ خامَت ، تَفکُّرهایِ اِخوانی   – تَوَحُّش‌هایِ داعِش را، تو پنهان صحنه‌گردانی
زَدی آتش تو خَرمَن را، زِ اسلام و مسلمانی   – سَر از طفلان بریدن را چه دین است این و ایمانی؟
سَرِ آزادگان بَر نِی،  تو کردی شاهِ عُثمانی  –  تو کردی خوار و آواره ، عراقی ، کرد و لبنانی
گدایی بر تو می‌زیبَد، نه فَغفوری و خاقانی   –   زِ سَر بیرون کن اِی پاشا، غلط سودایِ سُلطانی
به نامردی سَر از مَردی بُریدن، ننگِ تورانی  –  زَنَد داغِ سیاوش‌ها ، شَرَر بر قلبِ ایرانی
تو اِی روباهِ عثمانی ، کجا دَرخوردِ  ِشیرانی   – هراسان بیدِ لرزانی زِ سردارِ سلیمانی
هواداری ز داعش را، تو ننگِ نامِ انسانی   –  که دارد شَرمِ از رویِ تو هر دَرَّنده حیوانی
به نیرنگ و فریب آری ، تو عمر و عاصِ دورانی    –  تو کردی قومِ داعش را، به نِی  اوراقِ قُرآنی
زِ تور و سَلم و گَرسیوَز،  زِ نامردان تَبارانی  –   شکوه و فَرِّ ایرانی،  تو را دارد هراسانی
تو ای آغشته دستانت به  خونِ پاکِ صد آرش  –  به شام  و لیبی و لبنان  تو بَرپا کرده‌ای آتش
به خاک و خون سیاوش‌ها تو از ما می‌کِشی آری    –  سپاهِ ظلمِ داعِش را تو پنهان می‌کُنی یاری
تو تیغِ کینِ داعش را  نهادی بَر گلویِ حق    –   تو مردانِ سَحَر کُشتی به تیغِ ظُلمتِ  مُطلَق
عَلَم کردی سیَه بر ما تو بِیرق‌هایِ داعش را    –   به  نام ِدین تو آوَردی، پدیدار این  فَواحِش را
کشیده اِی نقابِ دین، به ظلمت  از ریا بَر رو  –   نَه کمتر از یزیدی تو، که بَرپا کربلا کَرد او
تو را فاش این سخن‌گویم ، جهان احمق  نه پنداری   –  که این قومِ فواحش را، تو در آغوشِ خود داری
تو سَردارانِ زهرا را ، به جُرمِ عشقِ او کُشتی    –  به عُشّاق علی از کین، زدی خنجر به هَر پُشتی
الا ای قوم در غُربت بریده سَر سیاوَش را     –  کِشَد کیخُسروی روزی، کمانِ کینِ آرَش را
ندارد قوم  ایرانی به داغِ  ننگ و ذلّت تاب    –   از این خاکِ تهمتن‌ها، بِروید رستم و سهراب
سلیمانی به سَرداری، زِ نسل زال و بهمَن‌ها   –   به عُثمانی بیاراید، سپاهی از تَهمتَن‌ها
دودَم تیغی به کف او را ، به‌ رَسمِ حیدری آید   –  و دربِ خیبرِ توران، علی وارانه بگشاید
زِ شام و لیبی و لبنان ، بِتارانَد فَواحِش را     بِکوبَد چون علی دَرهَم، سپاهِ ظلمِ داعش را
به یارانِ سفرکرده شهادت را  قرارَش او   – خَوارِج را زند سَرها  به تیغِ ذوالفقارَش او
چه حَدّ باشد که تورانی، کند تهدیدِ ایرانی  – کُجا موشی توان دارد، هجوم ببر خیزانی
کجا کَرکَس تواند تا، کُند سودایِ شهبازی –  کجا ایران دهد باجی،  به ترک و رومی و تازی
که ایران خاکِ مردان و دلیران است و آزادی  –  و ساکت او نمی‌ماند به این کُشتار و جَلادی
روان مرگِ سیاوش را، زِ چشمانِ سَحَر ژاله   –  ز ِخاکِ پاکِ این سامان نروید غیرِ آلاله
کجا این مهدِ آزادی، اسیری را نَهَد گَردَن    –  کُجا پیراهنِ ذِلَّت کُند قومِ علی بَر تَن
هزارانش اگر خنجر، خورد از پشت و رو بر تن    –  دریغا سَر سِپارد بَر،  فریبِ حُکمِ اَهریمَن
تو اِی آلوده دستانت به خون، قومِ سیاوَش را     –  بَسی رَذلانه اَفکندی،  به شام آشوبِ آتش را
اَلا مَنفورِ عثمانی که بر ما  آتش‌افروزی    – تو را این آتشِ فتنه بِسوزد پا به سَر ، روزی
به رسوایی کشد آخَر ، فریب و مکرِ پنهانی  –  تو حق را کِی نگهبانی؟  که خود سلطانِ دزدانی!!
چه خام این کرده پنداری، «رَجَب» سودایِ سلطانی   -چه رَه باشد گِدایان را به فَغفوری و خاقانی
تو اِی از نسل روباهان، کجا در حَدِّ شیرانی    –  کجا اِی اهلِ نامردی، تو همپایِ دلیرانی
تو شوم آن جُغد مَنفوری، که خوش دارد به ویرانی    –  تو را بر لَب نمی‌شاید شُکوهِ نامِ ایرانی
تو در دستانِ امریکا ، عروسک گونه رَقصانی    –  و پنداری حماقت را ، که سُلطانِ جهانبانی
مَکُن تهدیدِ ایرانی، به ضربِ طبلِ تو خالی  –  دهانت را فروبند اِی، «رَجَب»  سلطانِ پوشالی
شکوهت را کند خواری، به سرداری، سُلیمانی –  حِقارت بر تو می‌زیبَد، نه شاهی، موشِ عثمانی
تو قومِ بی‌گناهان را به خون آغِشته دَستانی     –     بُرَد داعش به اِذنِ تو، سَر از طفلِ دبستانی
به‌ظاهر گرچه انسانی، نداری ذَرّه وجدانی     –  فِکندی آتشِ فتنه، به هر شهری و سامانی
و کولاکِ جهالت‌ها بِخُشکانیده هَرجانی  –  بهاری کو که آشوبد بر این خواب زمستانی؟
و میدانم که میدانی که شب را هَست پایانی   –   و می‌آید سحرگاهی زِ رَه خورشیدِ نورانی
به آخر می‌رسد روزی، شرارت‌هایِ شهوانی  –   زمستان را بِتارانَد سپاهِ نوبهارانی
و می‌آید به سَر آخر شب دِیجور ظُلمانی  –   و مردانِ یَمانی را کُند یاری خُراسانی
حَرَم گیرد سعودی را، به سرداری، سلیمانی – و سازد صُبحِ عاشورا ، ظُهور آن ماهِ پنهانی
جهان دارد عطش او را ، که زُلفَش بویِ غَم دارد   –  مَلَک در خانۀِ چشمش، تَمنّای حَرَم دارد  …
به امید ظهور حضرت یار …
سحرگاه ۲۸ صفر ۱۴۳۷ قمری -۱۹ آذر ۱۳۹۴
منصور نظری

پایان پیام/م.ا

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.