تاریخ انتشار : سه‌شنبه 7 مهر 1394 - 13:28
کد خبر : 23608

مثنوی عاشقانه «عطرِ ولا» تقدیم به ساحت مقدس و نورانیِ امام هادی(ع)

مثنوی عاشقانه «عطرِ ولا» تقدیم به ساحت مقدس و نورانیِ امام هادی(ع)

به مناسبت میلاد مسعود امام علی النقی الهادی علیه السلام، مثنوی عاشقانه «عطرِ ولا» به ساحت مقدس و نورانیِ این امام هُمام تقدیم می شود.

به گزارش خبرنگار پیک هشترود، متن این مثنوی بدین شرح است:

بویِ وَلا می‌رسد؛ از درِ باغِ بُلور-  کُلبۀِ اَحزان شده؛  روضۀِ جشن و سُرور
غُلغُله‌ای گشته پا؛  بر سَرِ میلادِ نور  – باده مَلک میزند؛ از قدحِ شعر و شور
خاکِ وَلا تَرکند؛  نم‌نمِ بارانِ عشق  – باغِ فدک را رسد؛ فصل بهارانِ عشق
نور، تغزُّل کند؛  شاخِ وَلا، گُل کند      –    شور، به پا محشری؛  بر لبِ بلبل کند
سجده ملک می‌کند، بر دَرِ درگاهِ عشق   –  حیدرِ ثانی مگر؛ می‌رسد از راهِ عشق
او که ز لعلِ لبش، گشته روان سَلسَبیل   – حلقه به گوش آمده، بر درِ او جبرئیل
کوکبۀِ او روان، بر سر دوشِ ملک   –   فاطمه را می‌رسد وارثِ باغِ فَدَک
لاله رَدا پوش او، حور قدح نوش او  –  دلبر آیینه رو، تشنۀِ آغوش او
یوسف گم گشته را، خونِ جگر، خورده او – وَز مُژه خون، از غمِ، فاطمه افشُرده او
عارفِ پشمینه پوش، شاهدِ  حیدر خروش  –  فاطمه را حلقۀِ؛ عشق و ولا  کرده گوش
خرقۀِ احمد به دوش  جام بلا کرده نوش  –   فاطمه را می‌رسد بادۀِ کوثر فروش
می‌رسد امشب زِ ره، لاله رخی چون علی –   آیِنۀ دیده‌ها، از رخِ او صِیقَلی
جان جهان می‌رسد؛ فاطمه بو را جواد  –  باد صبا می‌دهد؛   زُلفِ علی را به باد
عطرِ ولا  بُرده از؛ حور و مَلک، عقل و هوش –  می رسد از ره گُلی، خِرقۀِ احمد به دوش
فاطمه را می‌رسد، بادۀِ کوثر فروش  –  وز لبِ لعل علی، بادۀِ لا کرده نوش
دشتِ دل آشفته از بندِ خزان می‌رهد  – باغِ گَلِ  لاله‌ها،  بویِ اذان می‌دهد
نسترن آید کنون؛ غرقه نگاهش به خون –  سِحرِ ولا می‌کُند،  چشمِ شقایق فسون
باده طربناکِ او،  سینۀِ غم، چاکِ او –  بویِ علی می‌دهد، دیدۀِ نمناکِ او
آن ز خُمارِ لبش، جانِ غزل، مستِ او   –  آید و میخانه وُ باده به پیوستِ او
خطِّ ولا را از او، تا به علی امتداد    –     روشَنِ از رویِ او؛ خانۀِ چشمِ جواد
عطرِ ولا کرده پُر، عالمِ شش طاق را       بَسته ملک زیبِ گل، طرۀِ آفاق را
سرورِ سرخیلِ نور؛ هادیِ موسی به طور-  می رسد امشب ز رَه؛  ساقیِ آبِ ظُهور
بُرجِ غمِ شیعه را، ماهِ سَخا می رسد   –   پادشَهِ وادیِ،  اَرض و سَما می رسد
چهچه خوش میزند،  مرغِ خوش آوازِ حق    –   شمسِ ولا می‌زند،  سر زِ نگاهِ فلق
فاطمه را می‌رسد، شوقِ سحرگاهِ عشق   –  تاجِ  ولا می‌نهد،  بر سرِ خود، شاهِ عشق
دف زند آسیمه سر،  پردۀِ پُر شور و شَر  – رختِ وَلا کرده بَر  پیکرِ خورشیدِ زَر
با مژه روبَد ملک، تابه سحر، راه را    – پا مگر او  تا نهد، چشمِ  سحرگاه را
آن مُتبسِّم به نور،  ساقیِ آبِ حضور – از لبِ لعلش روان،  بادۀِ نابِ طُهور
طوطیِ  شکر شکن،  فاطمه را در چمن   – ثالثِ نامِ حسن، رختِ ولا کرده تن
بوسه ملک میزند،  خاکِ کفِ پایِ او   –  بویِ علی می‌دهد،  زُلفِ چلیپای او
طَیِّبِ اثنا عشر، هادیِ جنُّ و بشَر   –   می رسد آن وارثِ، فاطمه بر چشمِ تر
آیِنه‌ای می‌رسد، جلوۀِ زهرا نَما    –   شب زدگان را رسد، هادیِ راهِ سَماء
فاطمه را بشکفد، غنچۀِ شادیِ عشق   – در بِگُشاید سَحَر، خوش به اَیادیِّ عشق
شیرۀِ  شیرین چکد، از لبِ فرهادِ او   –   فاطمه را می رسد، طَیِّبِ اولادِ او
ماه، تمام آمده،  دیده به دام آمده    – بر لقبِ عسکری، اوَّل امام آمده
ماهِ مسیحا نفس، طورِ ولا را قَبَس   –   فاطمه را می‌رسد،  عاشقِ حیدر هوس
بسته به سر حِیدری،  زلفِ خود از دلبری  – وارثِ انگشترِ سَبزِ علی، عسکری
پیرِ خراباتِ عشق،  قبلۀِ حاجاتِ عشق   –  هادیِ قوم بشر، بر همه حالاتِ عشق
تا  که خموش آورد، فتنۀِ غُلّات را    –    کرده علم بِیرقِ، سبز اشارات را
دل زِ غمِ فاطمه، رنگِ شَفَق می‌رسد     -زنده زِ انفاسِ او، مکتبِ حق می رسد
زائرِ بانویِ غم، در ملکوتِ دمشق   –   می‌رسد آیینه‌ای، کرب و بلا را به عشق
پادشهِ خرقۀِ، سبزِ وَلا را به دوش    –    وز لب او عاشقان، باده و مِی، کرده نوش
می رسد از ره کنون، خیمۀِ حق را  سُتون –   هم ‌سفرِ کربلا، سالِکِ عشق و جنون
کرده مَلک را فُسون، سِحرِ لبش از جنون   –  تُخمِ غزل  بشکفد، بر لبِ او آبِرون
دلبر خورشید رو، حیدری آن بسته مو   –  وز لبِ لعلش روان، بادۀِ کوثر چو جو
حلقه به در می‌زند، حور و ملک تا سحر –   بو که کند هادیِ، فاطمه را یک نظر
بسته مَلک زیبِ گُل، بر سر بُستانِ عشق   –  فاطمه را می‌رسد، طفلِ دبستانِ عشق
غُلغُله‌ای در جهان، کرده به پا شورِ او    –   فاطمه را می‌رسد، هادیِ منصورِ او
فاطمه را یوسفِ غالیه مو می‌رسد    –  وارثِ آن تشنۀِ، پاره گلو می‌رسد
عنبر و مشک آورد، حور و ملک، بیخته   – تا کند از عاشقی، در قدمش ریخته
بوی خوشِ عاشقی، را به سحر می‌دهد   –   بر دل آلاله او، نقشِ نظر می‌نهد
دل شده دل‌تنگِ آن، یوسفِ رو در نهان  – او که بود شیعه را، قبلۀِ جان و جهان
دلبرِ ابرو کمان،  یوسفِ کنعانِ جان   – لاله از او می‌دهد، بر سرِ مشرق، اذان
ماذنه ها، خون جگر،  دیدۀِ آلاله، تَر – منتظرِ هر سَحَر، آمدن او را خبر
خون به جگر مثنوی، از غم و درد مِنا  –  ضَجّه غزل می‌زند، کو سحری آشِنا؟
در غمِ دوریِ آن، دلبرِ ساغَر کِشان   –  دل ز همه عاشقان،  گشته شقایق نشان
چشمِ شقایق به دَر، منتظران، خون جگر  –  می رسد اما  سَحَر، دورِ غم آید به سَر
می‌دهد آهِ یمنِ، بویِ خوشِ آمدَن   –   رختِ سفر کرده آن،  یوسفِ زهرا به تن
بسته به محمل سَحَر، عِطرِ خوشِ زُلفِ تَر – می رسد از ره شبیِ، موکبِ  خورشیدِ زَر
می‌دهد این مژده را، حالِ خرابِ دَمِشق  –  «صبحِ ظهور آمده، ای همه اصحابِ عشق»
از یمن و از مِنا، بویِ وَلا می رسد   – غرقه به خون موکبِ، کرب و بلا می‌رسد
منتظران را بگو، هرکه هوس دارد او –بهرِ ظهورش کند، هر سحری آرزو
دستِ دُعا را بگو، دامن او وا مَنِه –  خرمن دل را بزن، شعله به آتشزَنِه
مست بلا تا شوی، از میِ نابِ اَلَست  –  آتش او در فِکَن، بر همه ذراتِ هست
به امید ظهور حضرت یار…..
ششم مهرماه ۱۳۹۴ – منصور نظری

 

پایان پیام/م.ا

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 4 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 4
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

مسعود ر چهارشنبه , 8 مهر 1394 - 9:27

طیب الله انفسکم واقعا زیباست این عاشقانه ولایی

ناشناس چهارشنبه , 8 مهر 1394 - 12:41

واقعا زیبا بود ایول ماشاله داری داداش

زهرا چهارشنبه , 8 مهر 1394 - 14:29

خیلی با احساس و زیبا سروده اید احسنت برشما

علیرضا چهارشنبه , 8 مهر 1394 - 14:35

عالییی بود برادر اشعارتون واقعا زیبا و حماسی هستش