تاریخ انتشار : دوشنبه 23 شهریور 1394 - 8:33
کد خبر : 22608

شعر

مثنوی سُلالۀ نور تقدیم به ساحت مقدس و نورانی امام جواد(ع)

مثنوی سُلالۀ نور تقدیم به ساحت مقدس و نورانی امام جواد(ع)

به مناسبت شهادت جان‌سوز و غریبانۀِ امام جود و رحمت، امام جواد سلام الله علیه، مثنوی سُلالۀ نور به ساحت مقدس و نورانی این امام همام تقدیم می‌گردد.

به گزارش خبرنگار پیک هشترود، مثنوی سلالۀ نور تقدیم به عاشقان امام جواد(ع):

 

وَز لبش جاری چو کوثر آبِ عشق – بر شب تارِ رضا مهتاب عشق

روشنای چشم زهرا، نورِ حق   – چون علی شیر اوژنی منصورِ حق

شُهرهْ شَهرِ عشقِ زهرا را جواد – خط سرخ کربلا را امتداد

دل پریشانِ غمِ یاسی کبود   – سینه‌اش را غُصّه می‌سوزد چو عود

قامتش خم از غم آن یاسِ عشق – جاریِ چشم ترش، الماسِ عشق

از تبارِ بی‌کسی، اولادِ یاس – بر گناهِ عاشقی او را قِصاص

چون علی آزاده ای از نسل نور   –   وارثِ آن کُشتۀِ سر در تنور

خفته در خاک بلا خورشیدِ حق –     کرده زَهر کینه او را بی‌رمق

حُجَّت حق را هلاکش کرده‌اند   –   غرقه در خون قلب پاکش کرده‌اند

ضَجه زهرا می‌زند بارِ دِگَر – پاره‌پاره یوسف او را جگر

می‌زند بر سینه و بر سَر، سُروش –   نه فلک را بینم از غم در خروش

اشک و آه و ناله می‌آید به گوش- نور چشمانِ رضا هم، شد خموش

آن رضا را راحت روح و روان   – بر لبش آورده زهر کینه، جان

آن غریبِ کربلای کاظِمِین   –   تشنه لب جان می‌دهد همچون حسین

یوسف زهرا وجودش کرده تب   – زهر کین، آورده جانش را به لب

دست و پا مولا به بَستر میزند   – آسمان از غُصه بر سر میزند

کربلا را وارث دست و علم – هم‌نشین فاطمه در کوی غَم

زهر کینه کرده او را خون جگر –   آسمان را خون چکد از چشم تر

آن جگر گوش رضا از زهر کین   – خون دل جاری زچشمش بر زمین

این چنین باشد سر انجام ولا   –  تشنه لب جان دادن در کربلا

ای شه مدفون به خاک کاظِمِین – وارث تنهایی و رنج حسین

زهر کینِ معتصم   نوشیده‌ای  – لاله گون بر تن کفن پوشیده‌ای

ای غریبه در میان شهر خویش – هم چو جَدَّت کربلا داری به‌پیش

شمع غم سوز شبستان بقیع   – عاشقی را جلوۀِ ناب و بدیع

ای تقی و ای جوادِ فاطمه   –   ای دلت خونین یادِ فاطمه

یوسف زهرا به چاه بی‌کَسی – می‌دهی جان در شب دلواپسی

عشق زهرا ای تو را در تار و پود   – نو حِ کشتیبانِ در دریای جُود

از رخت نور ولایت منجلی   –   مانده تنها شَهرِ غم را چون علی

قبلۀِ دل‌هایِ عاشق، کوی تو   – عالمی گُم در خَم گیسوی تو

وَه چه تنهایی به شهر اشک و آه –   چون علی گویی غم دل را به چاه

ای به شهر رنج و غم‌ها کوچه گرد –   می‌شوی امشب خلاص از دست درد

کینۀِ زهرا به دل پَروَردِه‌ها     –   غرقه در خون قلب حیدر کَرده‌ها

در کمین قتل صبح صادقی –     می‌کِشَندَت سر به دار عاشقی

بر دل و جان رضا آرامِ عشق –   نرگس چشمِ تر تو جامِ عشق

ای شقایق‌هایِ عاشق را امام   – بر لب عطشانِ تو ما را سلام

ای به شمسِ مُلک دل‌ها نورِ عین   – ساقیِ میخانۀِ چَشمِ حُسین

باده ریز از آن خم حیدر نشان – تا بگردد سینه‌ها آتش فِشان

سَرشکن آن خُم که مَهدی دارد او – تا به پایان انتظارم آرد او

شیعه را کُن این شب ظلمت سحر – جلوه کن بر چشم عاشق یک نظر

غرقه در نور ولایت کن حِراء   –   می فرست آن یوسف گم گشته را

کُشته ما را درد و رنج انتظار – می‌کِشَد هر دم بَلا ما را به دار

طاقت ما گشته از این غُصِّه طاق   –   خون چکد از دیده ما را وَز فراق

طعنه ما را میزند دشمن دُرُشت – مهدیا! هجران تو ما را بِکُشت

دیده بر دَر، بس تو را در راه ماند   –   پا به‌پایِ اشکِ چشمم، آه ماند

سینه می‌سوزد ز داغِ اشتیاق –   بس کن آقا شیعه را دیگر فراق

ای سبب ساز غم آدینه‌ها   – ای نهاده داغ غم بر سینه‌ها

مهدی صاحب زمان، خورشید حق   –   وقت آن شد تا زنی سر از شفق

جِلوِه کن بر ما، سحرگاه ظهور   –   تا نمایی نه فلک را غرقه نور

جان به لب آمد خدا را بی تو، آه   –   کَم نگردد از تو ما را یک نگاه

مهدیا دل‌تنگ بویت گشته‌ایم   –   قوم آواره به کُویَت گشته‌ایم

رحمتی آور به عُشاقت وَلی   – لحظه‌ای روی مهت را منجلی

از شفق غوغای نورت می‌رسد   – از یمن بوی ظُهورت می‌رسد

غُلغُلِه اندر جهان افکنده عشق   –   گشته عالم شاه ما را بَنده عشق

اندک‌اندک می‌رسد، سَر انتظار – می‌رسد ما را شمیم نوبهار

دریمن در شام و لبنان و عراق   –   گشته بر پا کربلایِ اشتیاق

می‌رسد ما را سحرگاه وِثاق   – رو به پایان می‌رسد شام فراق

بوی مهدی می‌رسد از سمت نور   – اندک‌اندک می‌رسد وقت ظهور

اندک‌اندک دور مستان می‌رسد    –  یوسف زهرا پرستان می‌رسد

شام عزلت رو به پایان می‌رسد – بر تن ما شیعیان جان می‌رسد

در قدومش جان فدا باید کنیم   – یاری‌اش در کربلا باید کنیم

آه اگر تنها نهیمش در میان   – ای دریغا گر شویم از کوفیان

پیر تنهای خراسانی من –   ای تو نوحِ قلب طوفانی من

دل به تنگ آمد خدا را از ستم   – پرچم سبز وَلا را کن علم

ظلم و بیدادِ سکندرهای پست –   تا کجا باید دل ما را شکست

بی‌کس و تنها میانِ شهر درد   – تا کجا تنها به ظلم شب نبرد

یاری ما کن ای علم بردار عشق   –   یا بِکش ما را تو خود بردار عشق

ای به زندانِ نگاهت دل اسیر   – دادِ ما را از سِکندرها بگیر

بی‌هراسم بند و زندان را ولی   – دل به تنگ آمد ز تنهایی، علی

جان فدای روی همچون حیدرت – اشعری‌ها را بِتاران از بَرَت

ای دلت رنجور درد و داغِ یاس   – زِاِبنِ مُلجِم ها تو را دارم هراس

دل پریشانم تو را از فتنه‌ها   –   تا به دشت کربلا گردی رها

می‌هراسم اَشعری را خرقه پوش   –   آن رَدای فتنه را افکنده دوش

زین تَسلسُل‌های بی‌پایان دور   – می‌هراسم از فساد و ظلم و جور

حیدری ای بسته گیسو را به سر –   دل پریشانم تو را زین بوم و بَر

آهِ مظلومان اگر گیرد شرر   – آتشِ حق جُمله سوزد خشک و تَر

ریشه کَن کُن ظالمان را بیخ زور – سینۀ شب را شکاف از تیغ نور

اذنِ ما ده بر جهادِ با فساد     –   تا مگیرد رونق دین را کِساد

ای خراسانی تو را جان بر کفیم -بهر جانبازی به اول در صفیم

آبروی دین نیاید تا به باد   –   ریشه کن باید شود ما را فساد

وَر نه چون قوم ثمود و قوم عاد   –   ریشۀ ما را بسوزاند فساد

پیش ظلم ظالمان کردن سکوت   –     افکند ما را به دام عنکبوت

کربلا ما را چنین دارد پیام   – پیش ظلم ظالمان باید قیام

این بود فریاد سرخ کربلا – نهی از منکر بود معروف ما

با ولی تا پای جان می‌ایستیم –   از تبار کوفیان ما نیستیم

ظلم ظالم را کجا گردن نَهیم   –   عاشقانه کربلا را در رَهیم

صد هزاران کربلا مارا به پیش – بگذریم از خان و مان و جان خویش

تشنه کامِ انتقامِ خونِ یاس     –   از سِکَندرها کجا ما را هراس

شور و شوق کربلا دارد سرم –   سر به دار عشق زهرا آورم

«از تبار سر به دارانیم ما –   کربلا را جا نمی مانیم ما »

به امید ظهور یار …

۲۲ شهریور ماه ۱۳۹۴ -منصور نظری

 

پایان پیام/م.ا

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 2 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 2
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

علي خيري دوشنبه , 23 شهریور 1394 - 8:49

هرچقدر درنعت وستایش ائمه واطهار بگوییم بازلسان دردهان قاصر است

هشترودی دوشنبه , 23 شهریور 1394 - 11:12

به شهرداری بگید پول بده کارکنانش