بسیار زیبا و حماسی و واقعا عاشورایی بود خدا اجرتون بده
یمن، نوید ظهور

مثنوی عاشورایی «یمن، نوید ظهور» تقدیم به مردان و زنان و کودکان مظلوم و تنها ماندۀ کربلای یمن.
به گزارش خبرنگار پیک هشترود، مثنوی عاشورایی «یمن، نوید ظهور» تقدیم به مردان و زنان و کودکان مظلوم و تنها ماندۀ کربلای یمن و منتظران راستین ظهور امام عاشقان حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف.
در کعبه نشسته بت پرستی – بر بازی فتنه چیره دستی
حرمت بشکسته دین حق را – بگرفته به شب ره فَلَق را
آن ددمنشِ وهابیِ پست – وز بادۀِ فتنه گشته سر مست
بر آتش کین گرفته دستی – پوشیده به تن ردایِ پستی
ویرانه نموده خانۀِ یاس – خون کرده دل علی به احساس
سیلی زده بر رخ پیمبر – سودای سقیفه کرده در سر
خود خوانده خدا بهرسم نمرود – پوشیده به تن رَدا ، زَراَندود
تَر کرده به خون لاله نانش – خون میچکد از لب و دهانش
بر فاطمه کینه ور، دلِ او – آن وارث بر مقاتِلِ او
کوبیده لگد به پهلوی یاس – گلهای علی شکسته با داس
معجر بکشیده از سر او – در خون بکشیده پیکر او
بنموده گل علی لگدکوب – بد کرده به هرچه بوده آن خوب
ای کینه بدل نموده او را – ای رنج و بلا فزوده او را
ای فاطمه را شکسته پهلو – سیلی زده بر رخ مه او
او فاطمه مادر حسین است – بر جان سپیده نور عین است
ای آل همیشه مست باده – ای فرق علی زکین گشاده
او ام ابی پیمبرم راست – قامت بشکسته مادر ماست
شرم از رخ مصطفی نکردی – از فاطمهاش حیا نکردی
ای حرمت حق دریده ملعون – نازک دل فاطمه کنی خون
ای یاس علی نموده نیلی – بنموده رخش کبود سیلی
کوچک ملک ای شه مُحَقر – با آل علی فتاده ای در ؟!
بر ملک یمن ز کینه تازی؟ – خواهی چو سقیفه فتنه سازی؟
ای ددمنشِ پلید سفاک – ای آل همیشه بوده ضحاک
ای گشته ملک به قوم نسناس – ای تشنه به خون شیعۀِ یاس
ای بتکده کرده کعبۀ حق – ای سمبل شرک و کفر مطلق
بر آل علی کشیده خنجر – بُبریده ز کینه لاله را سر
دد سیرت وحشی حجازی – بر آل علی چه فتنه سازی ؟
بر خاک یمن گشوده آتش – ببریده زکین سر سیاوش
ای آل شکم پرست دجال – ای دین خدا نموده پا مال
وی لشکر ظلمت و سیاهی – از جان یمن بگو چه خواهی؟
از کین علی غضب گرفته – دندان جفا به لب گرفته
با آل علی اگر در افتی – در چاه فنا به سر برافتی
ای آنکه نشسته در ریاضی – با آل علی تو فتنه سازی
ای آل سعودی حجازی – دانم به خدا در انقراضی
ما شیعه حیدریم و کرار – با خصم علی به شوق پیکار
بگذشته ز آتشیم و آبیم – یاران همیشه در رکابیم
ما کاوه و رستمیم و آرش -ما کاخ تورا زنیم آتش
ما وارث ذوالفقار هستیم – مردان علی وقار هستیم
از بادۀِ فاطمی چو نوشیم – با نای علی علی خروشیم
ما کهنه به تن کفن بپوشیم – عباس ، علم گرفته دوشیم
لب تشنۀ بوی کربلاییم – ما گم شده در یم ولاییم
ما راه یمن گرفته در پیش – حیدر نسبیم و فاطمی کیش
بگرفته علم به دوش آییم – دریای پر از خروش آییم
بگرفته علم به کف جلودار – ما در پی او سپاه بسیار
بگذشته زآب و آتش و خون – بر فاطمه گشته قوم مجنون
مردان علی علی به لب گو – بر فاطمه خون بها، طلب جو
تشنه لب انتقام زهرا – بگذشته ز بحر و دشت و صحرا
رو کرده به وادی حجازیم – خون بیرق کربلا فرازیم
ای آل همیشه مست باده – بین لشکر حق به ره فتاده
جان همچو علی به کف نهاده – مردان سواره و پیاده
بربسته میان دو دم نیامی – لب تشنۀ آب انتقامی
بر بارۀ خون سوار مستی – شمشیر دودم گرفته دستی
شوریدۀ حیدری پرستی – بگذشته ز خان و مان و هستی
بگرفته علم به دوش آید – دریای پر از خروش آید
آید که سپیده جان بگیرد – تا بوی علی جهان بگیرد
تا ملک حجاز از تو گیرد – تا هرچه بدی به نطفه میرد
آن دم که سپاه حق کشد صف – جانها بگرفته جمله در کف
بینی تو خروش حق پرستان – شمشیر دودم گرفته دستان
بر پیکر تو شرر بباریم – بر سینۀ تو سرت گذاریم
ای گشته ملک به قوم تازی – بر حملۀ ما تو بیحفاظی
آتش به سرت ز ما چو بارد – مردانه دمار تو بر آرد
بارد به سرت شهابها چون – نقش تو کشد به خاک ، در خون
بارد به سرت ستاره سجیل – موسی صفتان گذشته از نیل
ای آل سقوط کرده بشنو – ابلیس هبوط کرده بشنو
بشنو خبرم ز نوبهاران – بر خاک تو یورش سواران
افسانۀ کربلا نگاران – مردان دلیر شب شکاران
دارم خبرت ز بارش مرگ – باران تگرگ و گریۀ برگ
از بارش قدر و فاتح و حوت – جا دادن تو میان تابوت
خیزد چو درفش کاویانی – اندر ید مردم کیانی
غوغای علی علی رود سر – خیزد چو خروش حیدر حیدر
آن دم که زقوم آریایی – خیزد سپهی همه ولایی
بر جبهه حق همیشه یاور -از تخمۀ رستم دلاور
در کف بگرفته ذوالفقاران – افسانۀ حیدری نگاران
سرمست می علی هو الحق – سر داده به دارعشق مطلق
شولای سپیده کرده بر تن – آشفته عدو به بانگ هل من
شوریده ز شوق سر بداری – چون فاطمه با علی به یاری
سر بندۀ یا علی به سرها – بیباک و هراس از خطرها
وز نیل بلا بهجان گذرها – بر فاطمه سینه را سپرها
بر یاوریِ علی چو عمار – چون مالک اشترِ علمدار
مردان همه شده اباذر – بر شعلۀِ عشق حیدر آذر
بر خاک تو نقش خون نگارند – تا ریشۀ تو ز بُن در آرند
بر فاطمه قوم بسته سربند – طومار تو را به خون نوردند
از ظلمت شب خراج گیرند – هم سر ز تو هم که تاج گیرند
این لشکر همچونان ابابیل – بارد به سر تو نار و سجیل
طوفانزده این قبیلۀ نیل – غرقت بکند به موج تهلیل
بین لشکر پرشکوه ما را _ این رهبر هم چو کوه ما را
این سید اهل وادی عشق – این والی بر ایادی عشق
کز لعل لبش غزل شود مست – بر تیغ دو دم چو آورد دست
بر خصم علی کشد چنان تنگ لشکر چوکشد به وادی جنگ
کاید شب تیره روز از شور – شب کشته شود به خنجر نور
ای بسته کمر به کین زهرا – محشر به یمن نموده بر پا
از ما بهراس ای حرامی – گیریمت از آن که انتقامی
ای خوانده ملک تو خویش بشنو – سفاک روانپریش بشنو
ای وارث تخت و تاج ضحاک – خونریز همیشه بوده سفاک
معجر چو زنان به سر ببسته – در بین حرمسرا نشسته
ای خورده حرام، گشته چون خوک – ای آل سعود، آل مفلوک
ما را به سر آرزوی جنگ است – دل بهر شکستن تو تنگ است
دل را تب و تاب و شور و شین ست – هنگامۀ یاری حسین است
دل خسته ز سستی و درنگ است – ما زنده و تو بهجای، ننگ است
از داغ یمن دل آتشین است – گویی که دوباره اربعین است
بر سینه زند علی ز غم مُشت – ما را به خدا غم یمن کُشت
دلتنگی کربلایِ من تو – داغ دل شیعهای یمن تو
یکبار دگر حسین تنهاست – گو کرب و بلا دوباره بر پاست
چشمان یمن اسیر دریاست – لب تشنۀ جرعه یاری ماست
از آل علی به نیزه سرهاست – یک کرب و بلا دوباره برپاست
در فتنۀ قوم نا مقدس – یکبار دگر حسین بیکَس
یکبار دگر در انتظار او – بییاور و یار و غمگسار او
از داغ یمن دیار گلگون – از دیدۀ فاطمه چکد خون
از کینۀ آل فتنه گردان – تن پاره و سر بُریده مردان
خون میچکد از یمن سرا پا – از فتنۀ آتشین اَعدا
بس در یمن آتش اهرِمَن کُشت – ما را تب و تاب در یمن کُشت
بیتاب و تبم خدا یمن را – خواهم که بُرم سر اهرمن را
ما را چو علی که بسته بازو؟ – تا شِکوِه برم خدای را زُو
بر مِهر جهان ،عجوزۀ پست – ما را که چنین نموده پابَست؟؟
اندر دل ما غم وَلا کو ؟ – بیتابی دل ز کربلا کو ؟
ما را چه به سر دُلار آورد؟ – در دل شده شور کربلا سرد
کو بر دل شیعه داغ زهرا ؟ – بیتابیاش از فراق زهرا
دنیا چه نموده بادل ما ؟ – دردا ز طریق باطل ما
ای شیعه تو را چه بر سر آمد –غوغای تو کی به آخر آمد
قامت زیمن شکسته در جنگ – ای شیعه ز پا نشستنت ننگ
ای شیعه صلاح و مصلحت بس – خونخواهی کربلا، کجا پس؟
بنگر به یمن که کربلایست – خون چشمِ ترش، یم بلایست
بنگر که به نیزه گشته سرهاست – یکبار دگر حسین تنهاست
بنگر به یمن دیار تنها – صدپاره در او تن و بدنها
ای شیعه تو را چه شک و تردید؟ – تا کی به بلا توان یمن دید؟
تا کی نتوان ز جای جُنبید؟ – کشتار یمن به کربلا دید
در خانه نشستن آه، تا کی – بیعت بشکستن آه، تا کی
ای خانه نشسته شرم بر تو – ای دیدۀ بسته شرم بر تو
ای مانده بهجا زکربلایت – ای مشتِ گره نگشته، وایت
ای مانده بهجا ز کربلا باز – در خاک یمن بلا شد آغاز
ای خانه گزیده کنج ایمن – بشنو زیمن نوای هل من
ما را ز یمن حسین خواند – تا سوز عطش فرو نشاند
ای منتظرِ ظهور بر خیز – دلخسته ز شب،کنون سحر خیز
خواند یمنت به یاری خویش – تا کرب و بلایت آورد پیش
دردا که چو کوفیان نامرد – تنها بنهی یمن تو با درد
دردا که علم به کف نگیری – در مسلخ عاشقی نمیری
ای گشته ولی به شیعه ما را – بگشا به یمن طلیعه ما را
این داغ یمن بِکُشت ما را – شب طعنه زند دُرُشت ما را
ده اذن جهادمان خدا را – نوشان تو به ما می بلا را
دل می تپدم به سینه، سخت او – گردیده یمن سیه، چه بخت او
یکبار دگر حسین تنها – لب تشنه میان طفل و زنها
ما را طلبد ولی به یاری – ما مست سبوی نوش خواری
ما منتظران سوگواری – هرکس شده گرم کاروباری
ما را نه به سر یمن به یاری – ما را نه هوای سر به داری
تا کشته شود ولی به خواری – آن دم همه غرقه اشک و زاری
لب تشنه، علی، ز ما به یاری – ما چله نشین سوگواری
ای قوم به تکیهها رها خوش – تا کی دلتان به نوحهها خوش
این بر سر و سینهها زدنها – در خون بکشیدن بدنها
یا جامه دریدن به تن ها – یا گریه نمودن چو زنها
دارد چه ثمر به شیعه اینها — چون خانه تو را کند نشینها
دارد چه ثمر فغان و زاری – چون شور بلا به سر نداری
ای کرده به تکیهها نهان رو – وز ما طلبد فدای جان او
دل بسته جان و مال و جاهید – یاران ولی به اشک و آهید
آن بر سر نیزه خوانده قران – از شیعه طلب نموده او جان
او جان طلبد نه نوحه خوانی – ای آنکه اسیر لقمه نانی
بر سینه و سر زدن چه نیکوست – گر جان نکنی دریغ از دوست
ما را چه خوش است آن عزایی – آن گریه و سوز جانفزایی
کاندر پی او زجان براییم – همسنگ علی دلاور آییم
مردان همیشه حیدر آییم – بر فاطمه یار و یاور آییم
ترک سر و جان و تن نماییم – تا کهنه به تن کفن نماییم
ای در دل تکیهها به محبس – این نوحه و اشک و گریهها بس
در خاک یمن حسین تنها – درمانده میان طفل و زنها
سر داده نوای بیقراری – ما را طلبیده او به یاری
ای تکیه نشستهها بخیزید – گردیده به دستهها بخیزید
سر بنده ببستهها بخیزید – پیمان نگسستهها بخیزید
ای منتظران بر ظهورش – تشنه لب بادۀِ طهورش
ای نامه نوشتگان به مهدی – بر یاری او ببسته عهدی
او در یمن است منتظر تا – یک تن ز شما ز جا شود پا
ای قوم به تکیه سینه زنها – او در یمن است و مانده تنها
این بر سر و سینهها زدن بس – یاری به ولی کجا و کی پس ؟
ای گم شدگان به اشک و زاری – او میطلبد شما به یاری
ای منتظران نگاهتان بس – این گریه و اشک و آهتان بس
مهدی به یمن شده گرفتار – در دست سعودی جگرخوار
این شاه سعود، او یزید است – خونریز و مزوری پلید است
او کرب و بلا بیا فریده ست – او حلق حسین ما دریده ست
ای شیعه بهجا نشستهای چون؟ – از چشم یمن روان یم خون
یکبار دگر حسین تنها – افتاده به دست اهرمنها
بر سینۀ او نشسته پستی – خنجر بگرفته او به دستی
خواهد که کند سرش جدا او – او را که بهای خون خدا او
ما غرقه نماز و بر نی الله؟! – در برکۀ گِل شده، پی ماه ؟!
او بر سر نی به سر فرازی – ما سینه زنان به گریه بازی ؟!
ما در پی اشتران به بامیم – مرغان به بند تن به دامیم
تا جان به ره وفا نبازیم – روبه صفتان حقه بازیم
کوفی صفتان اهل ننگیم – با آل سعود اگر نجنگیم
ما اهل خیانتیم و نیرنگ – مردان هراس کرده از جنگ
سوگندِ به فاطمه که هیچیم – طومار سعود گر نپیچیم
اینگونه اگر بهجا نشینیم – این آتش در یمن ببینیم
گر مهدی ما کند ظهور او – بی ما کند از بلا عبور او
ای مست نذور آب و شربت – بر صفحۀ دل چه میکشی خط
باید که ولی شناس بودن – همپای علی چو یاس بودن
ای پخته برنج و قیمهها بس – جانبازی بر حسین کی پس
آن خورده ترک لب و دهانش – او جان طلبد ز شیعیانش
ای گشته به نفس خویش منکوب – جان را بنما تو نذر آن خوب
بر شیعه بود چنین طریقت — او جان طلبد ز ما نه شربت
ای خورده فریب نفس خویشت – ای رنگ و ریا و حیله کیشت
از ما طلبد حسین جانی – ما خوش به نذور آب و نانی ؟!
آن شیعه بود که هم چو زهرا – سینه به ولی کند سپر را
ای پشت ولی گرفته سنگر – یک دم به وجود خویش بنگر
بنگر که تو شیعه که هستی – بر یاری حق چو بسته دستی ؟؟
بنگر به یمن که خونفشان است – بر قلب ولی غمی گران است
اکنون که به شیعه روز تنگ است – وز تو همه سستی و درنگ است
مردی تو اگر بیا به میدان – کن ترک منال و خانه و جان
ای شیر بدون یال و کوپال – بیهوده ز خود شده خوش احوال
ای بر سر و سینه زن علی جان – شد وقت بلا بیا به میدان
بر سینه و سر زدن تو را بس – مردی تو بیا به کربلا پس
بشنو که ولی زند صلایت – خواند به دیار کربلایت
از سینه و سر زدن چه حاصل – نتوان چو کَنی ز خان و مان دل
خواند یَمَنَت به یاری آری – بییاور و یار و غم گساری
ای شیعه که گرم کاروباری – افتاده یمن به کارزاری
ای شیعه یمن چو کربلایست – این نوبت امتحان ما است
آیا زیمن خبر نداری؟ – آسوده زمین تو سر گذاری!!!
آیا خبرت ز کربلا نیست ؟ – در سینه تو را غم ولا نیست ؟
ای بیخبر از یمن هلاکی – در بند جهان پست و خاکی
ای بیخبران رسد خبر !گوش – وز لعل سحر کند فلق نوش
از وادیِ لاله و عقاقی – آید سحری همیشه باقی
ای منتظران خبر ز نور است – هنگام رسیدن ظهور است
دلها همه بیقرار یار است – لب تشنۀ بوی نو بهار است
آید مه فاطمی نشانی – گم گشته نگار کهکشانی
ای منتظران خبر چنین است – دل را به ظهور او یقین است
خورشید ولا رسد به ناگاه – گردد شب عاشقی سحرگاه
دل در تب و تاب انتظار است – دلتنگ ظهور آن نگار است
. آیا سحر نزدیک نیست ؟! أَلَیسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ
منصور نظری
برچسب ها :پیک هشترود ، شعر برای یمن ، شعر ظهور ، مثنوی ، یمن، نوید ظهور
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
خیلی عالی سروده اید اشعار شما شاعر گرانقدر واقعا بی نظیر است و احساسات را بر می انگیزد احسنت
چقدر زیبا
اجرتون با امام حسین
محشره
ظهور را منتظریم تا او بیاید بسیار زیبا و چه با مفهوم
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 6 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 6