تاریخ انتشار : پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 10:59
کد خبر : 20002

شهیدی که امام حسین(علیه السلام) خبر شهادتش را به او داد

شهیدی که امام حسین(علیه السلام) خبر شهادتش را به او داد

شهید کمال جعفر نیا: شبی در عالم خواب آقا امام حسین(علیه السلام) را زیارت کردم، ایشان به من فرمودند که یک سال دیگر در ۱۰مردادماه ۱۳۶۶ در ساعت ۱۰ شب به شهادت می رسی. مطمئن باشید که من امشب شهید خواهم شد. و شهید کمال جعفرنیا درست در همان زمانی که گفته بود در ۱۰ مردادماه ۱۳۶۶ ساعت ۱۰ شب در بیمارستان کاشانی اصفهان به شهادت رسید و جاودانه شد…

وبلاگ “کوچه شهید” نوشت:

شهید کمال جعفرنیا در سن ۱۹ سالگی به علت اصابت ترکش به شکم در منطقه عملیاتی مائوت عراق زخمی و در بیمارستان کاشانی اصفهان بستری شد. وقتی خانواده و آشنایان از بهبهان برای عیادت او به اصفهان می رفتند به آنها می گفت: چرا خود را به زحمت می اندازید، من که حالم خوب است.

دکترش می گفت صبح آن شبی که کمال به شهادت رسید به من گفت: آقای دکتر نیازی نیست به من خون تزریق کنید. من زنده نمی مانم و امشب شهید خواهم شد. وقتی پزشک معالجش علت این حرف کمال را از او پرسیده بود، اینگونه جوابش داد: سال گذشته وقتی در جبهه های نبرد حضور داشتم، شبی در عالم خواب آقا امام حسین(علیه السلام) را زیارت کردم، ایشان به من فرمودند که یک سال دیگر در ۱۰ مردادماه ۱۳۶۶ در ساعت ۱۰ شب به شهادت می رسی. مطمئن باشید که من امشب شهید خواهم شد. و شهید کمال جعفرنیا درست در همان زمانی که گفته بود در ۱۰ مردادماه ۱۳۶۶ ساعت ۱۰ شب در بیمارستان کاشانی اصفهان به شهادت رسید و جاودانه شد…

برادر شهید کمال جعفرنیا

***

پسرم کریم آرمیون در سال ۱۳۶۵ در عملیات کربلای پنج بشهادت رسید و پیکر او را در گلزار شهدای بهبهان بخاک سپردند. روزی برای زیارت مزار فرزند شهیدم به گلزار شهدا رفتم. در نزدیکی مزار فرزندم کمال و شخص دیگری را دیدم که داشتند با هم جر و بحث می کردند که کنار قبر کریم جای من است. وقتی صحبت هایشان را شنیدم به آنها گفتم: دورتان بگردم شما جوان هستید، مرا ببینید که چگونه در فراق فرزند شهیدم سوخته ام، رحم به حال مادرهایتان کنید و به جبهه نروید که آنها هم در فراق شما بسوزند. کمال گفت: مگر ما متعلق به مادرهایمان هستیم؟! و مرا به فرزند شهیدم قسم داد که نگذارم کسی را در کنار مزار فرزندم بخاک بسپارند. گفتم: چرا؟؟؟ گفت: اینجا جای من است…

 روزها از این ماجرا گذشت و من دیگر کمال را ندیدم. در یکی از روزها که به گلزار شهدا رفته بودم دیدم عده ای مشغول آماده کردن قبری هستند. اسم صاحب قبر را پرسیدم. گفتند کمال جعفرنیا. گفتم بیائید کنار مزار پسر من برایش قبر آماده کنید. علتش را پرسیدند و من ماجرای آن روز را برایشان تعریف کردم و گفتم کمال مرا قسم داده که او را اینجا دفن کنند. و شهید کمال جعفرنیا در همان جایی که خود پیش بینی کرده بود بخاک سپرده شد. کنار مزار فرزند شهید من کریم آرمیون.

مادر شهید کریم آرمیون

***

شهید کمال جعفرنیا ۳ اسفندماه ۱۳۴۷ در شهرستان بهبهان دیده به جهان گشود. پدرش خداداد نام داشت. تا دوم راهنمایی درس خواند. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. در عملیات نصر۴ در مائوت عراق بر اثر اصابت ترکش به شکم مجروح و ۱۰ مردادماه ۱۳۶۶ در بیمارستان کاشانی اصفهان بشهادت رسید. پیکر او را در گلزار شهدای زادگاهش بخاک سپردند. 


بسیجی شهید کمال جعفرنیا

شهیدان جعفر عاکف و کمال جعفرنیا

از چپ شهید کمال جعفرنیا و برادران رزمنده مسعود ابوعلی و حاج نعمت اله دانایی

از چپ نفر اول شهید کمال جعفرنیا

از راست نفر اول شهید کمال جعفرنیا

گلزار شهدای بهبهان مزار شهیدان کمال جعفرنیا و کریم آرمیون

انتهای پیام/

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 1 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 1
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

علي خيري پنجشنبه , 15 مرداد 1394 - 17:13

مفهوم شهید درمثنوی ومعنوی:
دفتر اول
گفتن پیغامبر – علیه السلام – به گوش رکابدار امیرالمومنین – کرم الله وجهه – کی کشتن علی بر دست او خواهد بودن…
این حکایت در آغاز از زاویه دید اول شخص نقل می شود و امیرالمومنین علی(ع) راوی آن است؛ رسول خدا(ص) از طریق وحی الهی، مرا آگاه کرد که سرانجام، قتل من به دست رکابدارم، ابن ملجم، است و در گوش او گفت؛ «روزی فرا می رسد که تو علی(ع) را می کشی.» ابن ملجم از آن روز پیوسته می گوید؛ «مرا بکش،»، اما من چنین پاسخ می دهم که وقتی سرنوشتم این است که به دست تو کشته شوم، چگونه در برابر قضای حق، تدبیر و چاره یی بیندیشم؟» او در برابرم به زمین می افتد؛ «کریما، به خاطر خدا مرا دو نیم کن تا این فرجام بد برایم پیش نیاید؛ تو جان منی، اگر تو را بکشم، جان من برای جان جانم دوزخی می شود.»
– برو که جف القلم بما هو کائن۲، قلم تقدیر، سرنوشت ها را مقدر کرده است و از آن قلم بسیاری از قدرت ها سرنگون می شوند. من از تو هیچ کینه یی در دل ندارم، زیرا ابزار حق تعالی هستی، چگونه ابزار حق را سرزنش کنیم؟،از این پس حکایت از زاویه دید سوم شخص نقل می شود و راوی خود مولوی است. ابن ملجم پرسید؛ «اگر چنین است، پس چرا قاتل باید قصاص شود؟» علی(ع) فرمود؛ «قصاص هم از جانب حق تعالی است و این رازی است نهان که هر کس نمی تواند آن را درک نماید. اگر حضرت حق، حکم سابق را با حکم لاحق، لغو کند، از آن اقسام باغ های اسرار و حقایق را به وجود می آورد. او در قهر و لطف یگانه و مالک تدبیر تمام قلمروهای وجود است.»
آنگاه راوی با ذکر مثال هایی از جمله اینکه؛ اگر باغبان شاخه های بی فایده درختی را قطع می کند، برای آن است که درخت رشد کند و بارور شود، اگر او علف های هرز را می کند، برای آن است که باغ و میوه هایش سبز و خرم شوند و… به این نتیجه می رسد که اگر حق تعالی وسیله و سببی را از میان برمی دارد، بهتر از آن را جایگزینش می کند چرا که آفرینش بر مبنای تکامل حقیقی بنیان نهاده شده است.مولانا کمال ها را نهفته در درون نقص ها می داند، چنان که شهیدان نیز با کشته شدن و فنای ظاهری به بقای جاودانی می رسند. آنگاه که شهدا در راه حق جان شان را از دست دادند، روزی خور بارگاه الهی می شوند و به عطایی که خدا به آنها داده شادمانند؛ «بس زیادت ها، درون نقص هاست/مر شهیدان را ، حیات اندر فناست/چون بریده گشت حلق رزق خوار/ یرزقون فرحین شد گوار»۳
اگر گلوی انسانی در راه حق بریده شود، به مرتبه ای بسیار والا دست می یابد. برای چنین کسی گلوی سومی پدید می آید و غذای او شراب حق و انوار ربانی است، گلوی بریده ای از شراب حق می نوشد که از این جهان فانی، رسته و در اثبات وجود حق ، فانی شده باشد؛ «حلق حیوان چو بریده شد به عدل/ حلق انسان رست و افزون گشت فضل/ حلق انسان چون ببرد، هین ببین/ تا چه زاید؟ کن قیاس آن به این/ حلق ثالث زاید و، تیمار او/ شربت حق باشد و انوار او/حلق ببریده خورد شربت، ولی / حلق از لارسته مرده در بلی »۴٫
آنگاه مولانا به دون همتان کوته دست نهیب می زند که تا کی می خواهید حیات جان تان را به نان و طعام محدود کنید؟ اگر می بینید که مانند درخت بید ، میوه و ثمره ندارید، به این جهت است که به خاطر نان سپید و مسائل پست دنیوی آبرویتان را برده اید؛ «بس کن ای دون همت کوته بنان/تا کیت باشد حیات جان به نان؟/زان ندارد میوه ای، مانند بید/ کاب رو بردی پی نان سپید».