پدر، خودپرداز و دیگر هیچ…!

پدر، خودپرداز و دیگر هیچ…!

بچّه که بودیم بهتر بود، حداقل به اصرار مامان یک قصّه‌ای شب‌ها برایمان می‌گفت، یا یک بازی‌ای با ما می‌کرد. امّا همین‌طور که بزرگ شدیم اوضاع بدتر شد. حرف بابام همیشه همین بود «من پول میدم شما با مامانتان بروید».