ساعت: ۱۲:۰۴ منتشر شده در مورخ: ۱۳۹۸/۰۴/۱۸ شناسه خبر: 73222

این روزها بیکاری پنهان و گرایش به سمت اشتغال کاذب برای تحصیل کردگان یک جامعه، پیامدهای نامطلوبی دارد.

Print Friendly

به گزارش پیک هشترود به نقل از آناج، صدایش تا آن طرف خیابان می آمد، چنان صدا از حنجره بیرون می داد که انگار قرار بود گوش شهر را به خاطر یک کیلو سبزی کَر کند، داخل بازار « کره نی خانه» که می شوم صدا ها بلند می شود، بعضی ها با شعر می‌خوانند و طوری قافیه می‌چینند که ندیده میخواستم کل بار میوه اش را بخرم. طنین صدای او در فضای بازار می پیچد، اما انگار از ساز زندگیش آهنگ دلنشینی بلند نمی شود. با فریادهای پی‌درپی «سبزی تازه، سیر تازه و میوه های درجه یک مجلسی » به افکار خود احاطه می کند.

کمی که نزدیک می شوم، پسر جوانی با صدای رسا می گوید: خانم جان تماشا که ندارد «۲ کیلو گوی ۵ مین» هنور جلو تر نرفته، دوباره آوازخود را بلند می کند و قیمت سبزیجات را می گوید.

میخواستم روی صحبت را باز کنم که با دیدن دستگاه ضبط صدا در دستم، خودش پیش دستی کرد: انگار وقتش رسیده خبری هم از ما «چرت شغلان» بگیرید، توجیهی برای حرفش نداشتم و سکوت بهترین گزینه بودکه خودش روی صحبت را باز کرده و میگوید: الان ۴ سال است در میدان کار می کنم، البته کار هم که چه عرض کنم داد می زنم.شما که غریبه نیستید، از وضعیت مملکت بهتر از ما با خبرید، نه بیمه داریم نه حقوق درست و حسابی نه اینکه کارمان در رده شغل ها به حساب می آید، همین که اسممان را بگذارند «دادزن» و نان صدای ناهنجارمان را بخوریم.جمله اش تمام نشده دوباره صدایش را بلند می کند و چند قدم به طرف مغازه برمی دارد.

«از صبح ساعت ۹ می آیم تا هشت شب، هر روز هم این جملات را تکرار می کنم»می پرسم چرا اینجا کار می کنی، با خنده می گوید: صنعتی ندارم، اوایل فکر می کردم اگر درس خوانده بودم شاید بهتر از این بود شرایطم به خاطر همین این کار را رها کردم و به دنبال کار های دیگر رفتم همه یا مدرک می خواستند یا سابقه کار و یا پارتی، هیچکدام را نداشتم دوباره آمدم اما با دیدن این همه لیسانس و فوق لیسانس بیکار خدا را شکر می کنم حداقل نان صدایم را می خورم .

همکارش که کمی پایین تر از خودش مشغول بود را نشان می دهد و می گوید: هر شغلی نیازمند خلاقیت است، داد زن باید خلاقیت داشته باشد، همیشه با یک تُن صدا خواندن هم برای مردم هم برای خودمان خسته کننده می شود،آقا جلال هیچوقت حرف تکراری نمی گوید مشتری هایش هم زیاد است.

ما ضامن بیکاری مردم نیستیم

پیش صاحب کار جلال رفتم، اولین سوالم بیمه و حقوقش بود،خنده ای کنایه آمیز می کند و می گوید: میخواهی وام مسکن هم برایشان بدهم؟ بیست کیلو سبزی فروختن حقوق ثابت و بیمه نمی‌خواهد،ما ضامن بیکاری مردم نیستیم.
پیرمردی به عصا به دست به جمعمان اضافه می شود و زیر لب غرغر کنان می گوید: این روزها همه مردم از پیر و جوان گرفته تا مرد و زن به دنبال کارند، بعضی ها هنوز کار پیدا نکرده اند، بعضی ها هم در جستجوی شغل دوم هستند.

پیرمرد عصا به دست ادامه می دهد: از آن مردهای قدیمم، بهترین رده سنی ام را در همه دولت ها طی کرده ام، نه کلاس سواد داشتم وقتی وارد اداره مالیات شدم، همه گل از گلشان شکفت و بعضی ها از حسادت دست از پا نمیشناختند ولی حالا شهر پر شده از دانشگاه، پر از جوانان بیکار تحصیلکرده ای که هزینه فراوانی برای امر تحصیلشان متقبل شدند ولی در نهایتش کارگر می شوند و یا همین ور دستی های میدان که دخلشان با خرج روزگار یکی نیست.

قدم زنان به سمت بازار حرکت میکنم، صدایی  دقیقا جلوی پاساژ شمس تبریزی توجهم را جلب می کند، به سمتش میروم، فکر میکند مشتری ام،  در مورد شغلش می پرسم و با تردید و تعلل جواب می دهد: «اوستام بفهمه پوست از کلم میکنه». اطمینان خاطر می دهم که نه عکسی از او میگیرم و نه اسمی میبرم.

اسمم حجت است، امتحاناتم که تمام می شود کنار یکی از دوستان پدر در بازار کار می کنم، کار که چه عرض کنم به خاطر اینکه مشتری جمع کنم تبلیغات صوتی انجام می‌دهم، آخر شب هم  ۱۵ الی ۲۰ هزار تومان دستمزد روزانه میگیرم و بازهم روز از نو روزی از نو.از ریسک های شغلم همین کافی است که چون سنم کوچک است و خدمت سربازی ندارم کسی کار نمی دهد و اگر یک روز سرما بخورم و صدایم بگیرد، فردا بیکار می شوم و باید به دست و پای اوستایم بیوفتم.

 

نان حنجره هایمان را میخوریم

جلوی یکی از فروشگاهای مانتو فروشی، پسر نحیف اندامی با صدای بلند و با در دست داشتن تابلوی هدایت،جلوی مغازه ایستاده بود. صدایش به حدی بلند بود که از ۱۰۰ متر آن طرفتر هم، همه نگاهش می کردند، از فروشگاه روبرویی با صدای بلند به دیدن فروشگاه پوشاک طبقه دوم دعوت می کرد تصمیم گرفتم چند سوال از او بپرسم، نمی خواست زمانش را از دست بدهد، با کلمات کوتاه حرف می زد و بین حرفهایش هم کمی داد میزد، در مورد انتخاب شغلش میپرسم و می گوید: مجبور شدم، نه تحصیلات درست حسابی دارم نه کسی را که بتواند برایم کار جور کند، چند وقت پیش یکی گفت به اعضای شورا متوسل شو، چند روزی هم وقتم را صرف رفت و آمد به شهرداری کردم، نامه نوشتم ملاقات رفتم ولی چون کسی را نداشتم که سفارشم کند،دست رد به سینه ام زدند من هم برگشتم به شغل شریف داد زنی، که می ارزد به هزاران شغلی که پول مفت و حرام دارد.

در ادامه می گوید: وقت طلایی شغل ما بهار و تابستان است، با آمدن فصل گرما، زیر آفتاب گاها گرما زده میشوم و با خوردن آب سرد، گلویم ملتهب شده، تازگی ها حنجره ام درد می کند، پاهایم هم از بس از صبح تا شب سر پا ایستم شبها از شدت درد ذق ذق می کند ولی باید ایستاد و کار کرد.

از حقوقش میپرسم که میگوید: با این حجم مشقتی که متحمل میشوم  ماهی ۸۰۰ الی یک میلیون میگیرم آن هم واقعا کفاف زندگی را نمی دهد.

 

داد زنی هنر است

کمی پایین تر پسر بچه ای که تمام بساطش در یک مقوای نایلونی خلاصه میشد، نزدیک می شود و به دوستش می گوید: «به اوستایت می گویم به جای داد زدن اینجا حرف میزنی» لحنش خیلی مردانه تر از سنش بود به گمانم سختی روزگار از او مردی ساخته بود ولی نه آنگونه که باید.

چهره ای حسود مانند عصبی به خود گرفته بود،میگویم:گلویت دردنمی کند اینهمه داد میزنی؟؟

میگوید: تو هم اگر بابا نداشتی مجبور بودی قید درس و مشق را بزنی و بیایی بین شغال های بازار، کار کنی و ادای آدم بزرگ ها را در بیاوری؛ البته این هم برای خودش هنری است، از گلو دردم پرسیدید، برای گلودرد هم درمان پیدا کرده ام، آب داغ…

حرفهایش جالب بود، واقعا هنر بود که در طول روز حداقل شش ساعت به خاطر ۱۸ هزار  تومان داد بزنی تا به قول آقا حسن نان را از حنجره درآوری.

خانمی با فاصله کمی از من در حال عبور از کنارمان با عصبانیت می گوید: هنر تو کَر کردن گوشهای مردم است، از اینکه به بازار می آیم پشیمان می شویم این را گفته و به راه خود ادامه می دهد.

پیش اوستای پسرک دادزن میروم، با ابرو های در هم کشیده پاسخم را میدهد، اولین سوالش این بود از صدا و سیما آمدی؟ از کارگرانش می پرسم و می گوید: در بازار تنوع جنس زیاد است، مردم هم نگاه می کنند و رد می شوند باید کسی صدایشان کند و توجهشان را جلب کند در مورد حق و حقوقشان هم می دانم با این درآمدها نمی توان چرخ زندگی را چرخاند،در همین بازار افرادی هستند که به عنوان دادزن فعالیت می کنند و حتی متاهل هستند و بچه دارند، این مشکل من نیست، مشکل مملکتی است که برنامه ای برای شغل مردمش ندارد.

خواستم نرخ دقیق حقوقشان را بپرسم،ابرو در هم می کشد و می گوید: اینها قرارداد های یک ماهه یا فصلی دارند، این افراد مشکل زیادی دارند، اما دست ما هم باز نیست تا بتوانیم به آنها پول بیشتری بدهیم؛ از چهره اش مشخص بود اگر سوال دیگری بپرسم، تند جواب خواهد داد. بالاجبار مغازه اش را ترک میکنم و به راه خود ادامه میدهم.

نظر مرد جوانی که در حال خرید بود را در خصوص دادزن ها می پرسم که می گوید: اینها بر حسب نیاز آمده اند اما مغازه دارانی که اینها را استخدام کرده اند باید بداند: کسی که گوش برای شنیدن دارد ،یقینا چشمی هم برای دیدن اجناس دارند پس نیاز نیست کسی را استخدام کند که آلودگی صوتی ایجاد کند.

صدای خس خس سینه ام را تحمل میکنم برای یک لقمه نان حلال

در آخرهای پیاده گذر تربیت پسری با صدای رسا، مردم را به دیدن مانتو های مجلسی زیر قیمت، پوشاک زنان و … به طبقه پایین مغازه دعوت می کرد سر صحبت را بازکردم.

میگوید: این کار در آمد کمی دارد و این پول صدایم  را به گوش خرج و مخارج زندگی نمی رساند. مشکلمان این است که تخصص خاصی نداریم  من به شخصه  هر چه به این در و آن در زده ام کاری بهتر از دادزنی پیدا نکردم این هم مثل همه شغل ها شغل است، من۴ سال است داد میزنم  اما نگاه سنگین مردم اذیت کننده است ولی چه می شود کرد، باید نان درآورد.

بنویس به خاطر پول درسم را رها کردم

میگوید: همه شغل ها سختی دارد ولی گاهی با شیرینی هایی هم همراه است، این روزها مردم آنقدر حواسشان پرت است که یادشان میرود قرار بود چه بخرند، وقتی هم ما با صدای بلند داد می زنم ،کسی یادش می افتد و نگاه می کند، بعضی با روی خوش حرف میزنند برخی دیگر فقط نظاره گر اجناس هستند، از مغازه خارج میشوند.

از حقوق و بیمه اش میپرسم، بی توجه به حرفم با صدای بلند شروع به داد زدن کرده و می گوید«دلت خوش است خانباجی؟»

راهم را پیش میگیرم که  از پشت صدا میزند«همشیره اگر میخواهی بنویسی ،بنویس من به خاطر پول درسم را رها کردم،بنویس کارکردن عیب نیست بنویس صدای خس خس سینه ام را تحمل میکنم برای یک لقمه نان حلال»

شاید فقط چیزی که از این همه فریاد نصیب آنها می شود نگاه سنگین مردمی باشد که هر روز از کنارشان عبور کرده و فقط زمانی که برای آنها صرف می کنند، نگاهی سرسری باشد.

صاحب کارهای بی معرفت و سهل انگار از یک سو و  بیکاری و درماندگی کسانی که این شغل را انتخاب کردن از سوی دیگر دیدگاه  مردمه به این شغل  عذاب آور بود؛ به قول یکی از افراد که می گفت:نفس کشیدن هم هزینه دارد و برای پرداخت این هزینه، به دست آوردن درآمدی اندک اما مشروع و حلال نیازمند شغلی است، هر چند سخت و دشوار و کاذب باشد. با آنکه دادزنی حرفه ای سخت و دشوار است اما وقتی به این حرفه علاقه مند باشی دشواری هایش آزاردهنده نخواهد بود.

واقعیتی که باید همه بدانند این است که دادزنی شغلی نیست نه امنیت مالی دارد نه امنیت جسمی و نه روانی و نه از نظر پایگاه اجتماعی و اقتصادی در رده های اولویت دار است و نه آینده ای دارد.

هیچ یک از این جوانان ایرانی یکشبه داد زن نشده اند و این  فریاد بی عدالتی است که از حنجره های آسیب دیده می تراود که آنها را تبدیل به تبلیغات مغازه ها کرده است

واقعیت این است که اقدامات انجام شده در سال های اخیر برای کاهش نرخ بیکاری و اشتغال فارغ التحصیلان دانشگاهی اثر گذاری لازم را برای رفع این دغدغه نداشته است و این روزها  بیکاری پنهان و گرایش به سمت اشتغال کاذب برای تحصیل کردگان یک جامعه، پیامدهای نامطلوبی دارد.

به سراغ شغلی خاص رفته ایم، شغلی که نام دادزنی به خود گرفته است. شاید وقتی اولین بار این اسم را شنیدید با خود بگوید «دادزن» دیگر چه شغلی است؟آیا کسی هم به سراغ این شغل میرود؟

انتهای پیام/

Print Friendly

لینک کوتاه:
نظرات
هنوز نظری برای این مطلب ارسال نشده